« نوید مجاهد | صفحه اصلی | قصه امین »

هنر رها کردن

&"September 14, 2009&"

در چند فيلم کلاسيک، علي الخصوص يک فيلم با بازي جيمز دين که اسم آن را فراموش کرده ام، محور داستان يا بخشي از آن، مسابقه اي است که دو نفر سوار بر ماشين هايي بي ترمز، به سمت پرتگاهي با سرعت حرکت مي کنند، برنده کسي است که شجاع تر باشد و دير تر از ماشين به بيرون بپرد. مثال برخي رفتار ما هم در زندگي شايد همين باشد، آنقدر در مسيري رو به پرتگاه ادامه مي دهيم که يا براي ايستادن دير شده باشد و يا فرصت هاي ديگر را از دست بدهيم،  به نظر من زندگي واقعي چيزي جز اين مسابقه ديوانه وار است، هنر آن نيست که ديرهنگام تر از ماشين لب پرتگاه بپري که شايد اين فرصت را پيدا نکني، هنر آن است که يا اصلا در چنين ماشيني سوار نشوي! ويا اگر شدي زماني به بيرون بپري که راحت تر به از آنجا به مقصد بعدي تغيير مسير دهي!


يکي از الطاف خدا، شايد آن باشد که هنر رها کردن به موقع را به من اعطا کرده است، اگر چه شايد خوب يادنگرفته ام که براي بدست آوردن چه فرصتي در چه زماني بايد تلاش کنم و به همين خاطر برخي فرصت ها را از دست داده ام، اما عقلي يا احساسي تشخيص مي دهم که يک فرصت رو به سوختن را در چه زماني بايد رها کنم! اين تجربه را بسيار  داشته ام، زماني از يک شغل استعفا داده ام در حاليکه براي همه عجيب بوده است، زماني به تمديد يک قرارداد نه گفتم ام در حاليکه پيشنهادي وسوسه کننده داشته است، زماني تدريس يک کلاس را نپذيرفته ام در حاليکه پيشتر مشتاق آن بوده ام يا زماني پستي را نپذيرفته ام که روزي گرفتن آن برايم آرزو بوده است و هر کدام از اين فرصت ها چند ماهي بعد به دلايل مختلف چنان سوخته شده و تبديل به يک تهديد بزرگ شده اند که اگر آنها را پذيرفته بودم، ضرر بسياري در انتظارم بوده ، گاهي مالي ولي بيشتر اعتباري و آبرويي.
اهميت اين موضوع درحالي است که برخي از ما از ميزان حساسيت آن ناآگاهيم و يا  و نمي دانيم چه موقعي بايد اينکار را انجام داد . گاهي در زندگي شخصي و يا اجتماعي و کاري، چنان بر چنگ زدن بر يک فرصت اصرار مي کنيم و هر چه داريم براي حفظ آن مي دهيم که روزي نه راهي به پيش داريم و نه اندوخته اي براي برگشت به پس، تنها چيزي که مي مانند احساس خسران است. در اين قاعده، شغل و جايگاه و سطح سواد و يا طبقه اجتماعي استثناء نيست، هر کس در هر سطحي و با هر نوعي از زندگي اين اشتباه را مرتکب مي شود، مديري که صندلي مديريتش را رها نمي کند تا روزي که از زيرپايش بکشند، کارمند يا دانشجويي  که به کاري يا رشته اي  که دوست ندارد يا آينده اي در آن نمي بيند ادامه دهد تا روزي که يا اخراجش کنند و يا بدون اينکه چيزي در چنته داشته باشد بازنشسته شود، زوجي که با وجود ناسازگاري به زندگي غيرقابل تحمل خود ادامه مي دهند تا به  روزي برسند که از يکديگر متنفر شده اند در حاليکه همه پل ها را خراب کرده اند و همه رشته هاي ارتباط و محبت را گسسته اند همه نمونه هايي از عدم توانايي در رها کردن به موقع است، که گاهي خود را متضرر مي کند و گاه مي تواند يک جمع را به نابودي و انحطاط بکشاند...
نمي دانم مي شود "رها کردن" يا "نه گفتن"  را کلاسيک آموخت و يا آموزش داد و يا اينکه همانطور که گفتم اين يک مساله خدادادي است يا شهودي است که بر اساس تجربه به دست مي آيد؟ اما هر چه هست کاش مي شد همه ياد بگيريم که چه زماني بايد بگذاريم و برويم پيش از آنکه دير شده باشد...
همين!

Ali Vahed | 10:56 AM