« بزرگداشت آقای روحانی رانکوهی | صفحه اصلی | فروش انواع فیلم و سریالهای روز جهان! »
بازگشت به بهشت(ی)
&"May 5, 2010&"
ورودی 74 بودم و 79 تمام کردم، فکر می کنم 83 بود که ایندفعه نه به دلیل تحصیل بلکه به بهانه تدریس بازگشتم و تا همین یک سال پیش تقریبا هر ترم آنجا بودم، یکسالی بود که به دلایل مختلف نشده بود به آنجا سر بزنم تا اینکه...
روز سه شنبه قرار شده بود از آقای روحانی رانکوهی تجلیل شود، بهانه خوبی بود برای دیدار مجدد(خبرش را اینجا گذاشته بودم). اما اینبار یک فرق مهم داشت با دو دفعه قبلی.
مهر 74 به عنوان یک دانشجو وارد شدم، مهر 83 به عنوان یک مدرس اما ایندفعه به عنوان یک "فارغ التحصیل" به "بهشتی" بازگشتم این شد که برخلاف دو دفعه قبل که راهی پیش رو بود، اینبار راهی که طی کرده بودم را مرور می کردم، قدم زدن دو نفره در محیط دانشکده و دانشگاه مکملی شد برای این مرور دوباره.
بی شک آنجا برایم بیشتر از آنکه "شهید بهشتی" باشد "بهشت" بود، دوران خوبی که دیگر هیچ وقت تکرار نخواهد شد، نه آنقدر بچه ای که هیچ ندانی نه آنقدر بزرگی که جدیت بگیرند، نه آنقدر زود است که هنوز به آینده فکر نکنی نه آنقدر دیر که حسرت گذشته را بخوری. انگار هیچ دغدغه ای در دنیا به جز همان زمان حال وجود ندارد، انگار هیچ جایی به جز همانجا نیست. انگار مهم نبود از کجا آمده ای و کجا خواهی رفت. همه در همانجا و همانزمان خلاصه شده بود، انگار همه چیز رنگ دانشجویی داشت :کلاسهای دانشجویی، درس خواندن و پاس کردن دانشجویی، عشق های دانشجویی، دوستی های دانشجویی، زندگی دانشجویی و... و حتی کار دانشجویی...
آقای روحانی که سخنرانی می کرد، کلاسها برایم زنده شد، چقدر دوست داشتم برگردم به همان سالها و سرکلاس آقای روحانی از پیوند شعر و پایگاه داده لذت ببرم،"عوضی" یا "دلارباز" خطاب شوم و با "بزن به چاک" بدانم که دیگر جای ایستادن نیست، سرکلاس آقای نامور بروم و از ایشان بابت اینکه به پرسشهایشان پاسخ می دهم بدوبیراه بشنوم، سرکلاس آقای اسماعیلی بروم و نظم را یاد بگیرم، سرکلاس آقای جعفری پور باشم به خاطرات عجیب گذشته ایشان بخندم، سرکلاس مهندس ایروانی باشم و کار کرد موس را یاد بگیرم و عصبانی بشوم، سرکلاس آقای رضوی زاده باشم و تن و بدنم بلرزد، سرکلاس آقای خورسند باشم و چشم به تخته اما ذهن جای دیگر باشم، سرکلاس آقای صنیعی باشم و مراقب باشم که در تاریکی خوابم نرود، سرکلاس آقای پوروطن باشم و پدرم در بیاید برای پروژه های آخر ترم، سرکلاس آقای امین عطائی باشم و از ریاضیات مهندسی متنفر بشوم، سرکلاس آقای ثروت باشم و بدانم فرق اخوان ثالث با سپهری چیست، سرکلاس آقای عربی باشم و از اینکه با چشم بسته حرف می زنند خنده ام بگیرد، سرکلاس آقای ناوی باشم از اینکه کلاس دوباره بی خودی تعطیل شده است حرص بخورم...
آنها که دیروز آمده بودند هم از دیدار دکتر روحانی، دکتر ناظمی، دکتر افجه ای، مهندس ایروانی، دکتر جابری پور،دکتر ناوی و سایرین لذت بردند وهم شاید بیشتر از صندلی داغی که بروبچه های دانشکده برپا کرده بودند و پرسش و پاسخ دکتر ناوی و آقای روحانی..
دانشکده بدون حضور آقای نامور،آقای رضوی زاده، خانم طباطبایی و ... چقدر خالی است و چه قدر خالی تر خواهد شد وقتی آقای روحانی هم بازنشسته شوند.نمی دانم وقتی قرار است سال دیگر محل دانشکده تغییر کند و استادان دیگری هم بازنشسته شوند و یا جلای وطن کنند، کجا و با حضور چه کسی خاطرات گذشته را مرور کنم.
همین!
پی نوشت :
1-حیف که انگار نسلمان منقرض شده است، از بین آنها که آمده بودند تنها من هفتاد و چهاری بودم، چند نفر هفتاد و پنجی و هفتاد و ششی، چند نفر هم از سال بالایی ها،استاد می گفت از شصت و دویی هاهم آمده بودند.
2-راستی چرا زمان ما "صندلی داغ" یا مشابه آن برگزار نمی شد؟ پاسخش را حدس می زنم،شاید چون دکتر اسماعیلی رئیس دانشکده بودند!
3- دلم عجیب برای دکتر اسماعیلی تنگ شده است، امیدوارم سلامتیشان را هر چه زودتر باز یابند.
4- بعید می دانم کسی از دوستان باشد که خاطراتی شبیه ما از دوران دانشجوییش، علی الخصوص دوران کارشناسی، از دانشکده و دانشگاهشان نداشته باشد.
5- این نوشته بیشتر از آنکه شرکتی یا سازمانی باشد، شخصی است. دوستان خواننده مرا به دلیل به اشتراک گذاشتن این نوشته در وبلاگ رادمان ببخشایند که وبلاگ شخصی ندارم.