« August 2009 | صفحه اصلی | October 2009 »

پنج تمام

"September 30, 2009"

بالاخره وبلاگ هم پنج سالش تمام شد، به همین سادگی...


روزی برای کسی وقت مصاحبه استخدامی گذاشته بودم، از من در مورد سابقه شرکت پرسید و اینکه فکر و برنامه شما برای شرکت چه بوده است. به وی پاسخ دادم، برای پرسش اولت سایت شرکت را ببین، برای پرسش دومت وبلاگ را ببین! شرکتی را می بینی که در طی این 7 سال چه کرده است، آدمی را می بینی که در طی این پنج سال چگونه فکر کرده و تغییر کرده است.


همین!

Ali Vahed | 6:00 PM

قصه امین

"September 23, 2009"

این یک نوشته تبلیغاتی هست و نیست که در آن می خواهم ماجرای تولید یک سیستم را بیان کنم، ماجرایی که شاید مقدمه ای شود بر نوشته چند مطلب یا تولد یک دسته بندی جدید با عنوان مديريت ارتباطات مشتريان.
امین نامی است که روی سیستم مدیریت ارتباطات مشتریان شرکت گذاشته ایم، نرم افزاری که یک CRM: Customer Relationship Managment با قابلیت های ویژه است و یکی دو سالی است که از تولد آن می گذرد و نسخه جدید تر آن نیز چند ماه پیش به مشتریان تحویل گردید. ا
قصه چند سالی قبل از تولد امین آغاز می شود، زمانی که با تهیه سیستمهای تلفن گویا در مدل ها و کارکرد های مختلف به سازمانهای دولتی سرویس می دادیم، آنجا به یک حقیقت ساده پی بردیم ، اینکه ابزار مشکل سازمانهای دولتی ما نیست، استراتژی، تفکر سیستمی و فرآیندهای مدون، چیزی است که سازمان های ما واقعا به آن نیاز دارند و این تنها به یک روش بدست می آید: فرهنگ سازی و آموزش
اینجا بود که پایه های گروه نرم افزاری روابط عمومی الکترونیک با هدف ترویج فرهنگ روابط عمومی الکترونیک ePR: Eletronic Public Relation تشکیل شد و به تدریج با مطالعه دقیق و انجام فرآیندهای نظیر معماری اطلاعات و مخاطب شناسی، تلاش کردیم نیازهای واقعی سازمانهای دولتی را شناسایی کرده و متناسب با آنها نرم افزار های مناسب تهیه کنیم، تولید سیستمهایی نظیر سروش، پرتال، بانک اطلاعات روابط عمومی و .... به همین شکل آغاز شد.

اما، برای فضای خصوصی کشور شاید این نرم افزارها آنگونه که باید و شاید مناسب نبود و ما به دلیل ماهیت شرکت و مشتریانش، با علم به این موضوع و نقصان، سراغ این بازار نمی رفتیم تا ....
واقعیت ماجرا خیلی ساده شروع شد، دو سه سال پیش، یک تماس مشتری خصوصی برای سیستم تلفن گویا، انجام دمو برای وی، متوجه شدن اینکه نیاز مشتری چیزی ورای یک تلفن گویا است، معرفی سیستم جامع اطلاع رسانی سروش و پرتال دیانا به وی، تایید مشتری در خرید هر سه نرم افزار، انجام جلسات کارشناسی برای مطالعه نیازهای مشتری برای منطبق سازی همین سه نرم افزار (Cstomization) و ...... کالبد شکافی شکاف بین نرم افزارهای ما با مشتری که به ما نشان داد، پاسخگویی نیاز مشتری چیزی بیش از یک منطبق سازی ساده است و نیاز است تغییرات اساسی در سیستم داده شود، چیزی که نیاز است یک راهکار مدیریت ارتباطات مشتریان کامل مناسب با فضای خصوصی و کسب کار ایرانی است.
پروژه به همین سادگی آغاز شد، مطابق با سبک ما در نامگذاری نرم افزارهای جدید به نام فرزندان کارکنان شرکت، اینبار قرار شد نرم افزار جدید نامگذاری شود، به احترام آن مشتری و اینکه محرکی بود برای ما برای ورود به یک بازار جدید، نام نرم افزار، همنام فرزند آن مشتری عزیز گردید، پسری داشت به نام محمد امین، که امین صدا زده می شد، نرم افزار ما هم امین نام گرفت.
نرم افزار به خوبی تولید شد، تست شد و تحویل اولیه گردید، اما این نرم افزار آن موقع هیچ وقت به شکل جدی استفاده نشد، چرا که شرکت مشتری دچار یک بحران مالی و مشکلات کاری گشته، متاسفانه تعطیل شد!
اگر چه به نحوی مسائل مالی بین ما و مشتری در یک تفاهم حل گردید، اما سرخوردگی ناشی از یک تولید نرم افزار بدون استفاده، گریبان ما را گرفت و تا چند وقتی این نرم افزار در دایرکتوری ها و CD های پشتیبان خاک می خورد تا اینکه....
به تدریج فضای کسب و کار رادمان گسترده تر شد و بخش خصوصی را نیز به شکل جدی تری در برگرفت، نام امین دوباره زنده شد و با مقداری تغییرات، نرم افزار قدیمی روانه بازار شد، نرم افزاری که مشتریان خاص را داشت.
نسخه جدید امین اما متفاوت تولید شد، ماژول روابط تجاری جایگزین بخشهای ثبت سفارشات و فروش کالا ها شد، ماژولی که به استفاده کننده امکان می دهد هر گونه رابط تجاری که با مشتریان خود دارد را ثبت نماید، در بحث ثبت تماس ها قابلیت های گزارش گیری بهتری گذاشته شد، ماژول بانک اطلاعات افراد، مشتریان بالقوه و بالفعل، متحول شد، بخش جدید مدیریت بازاریابان به آن اضافه گردید... تغییراتی که باعث شد هر مجموعه کاری چه تجاری و چه غیر انتفاعی با هر هدف کلی و شیوه کسب و کار بتواند از این نرم افزار استفاده کند.
و این قصه همچنان ادامه دارد ....
همین!

Ali Vahed | 11:51 AM

هنر رها کردن

"September 14, 2009"

در چند فيلم کلاسيک، علي الخصوص يک فيلم با بازي جيمز دين که اسم آن را فراموش کرده ام، محور داستان يا بخشي از آن، مسابقه اي است که دو نفر سوار بر ماشين هايي بي ترمز، به سمت پرتگاهي با سرعت حرکت مي کنند، برنده کسي است که شجاع تر باشد و دير تر از ماشين به بيرون بپرد. مثال برخي رفتار ما هم در زندگي شايد همين باشد، آنقدر در مسيري رو به پرتگاه ادامه مي دهيم که يا براي ايستادن دير شده باشد و يا فرصت هاي ديگر را از دست بدهيم،  به نظر من زندگي واقعي چيزي جز اين مسابقه ديوانه وار است، هنر آن نيست که ديرهنگام تر از ماشين لب پرتگاه بپري که شايد اين فرصت را پيدا نکني، هنر آن است که يا اصلا در چنين ماشيني سوار نشوي! ويا اگر شدي زماني به بيرون بپري که راحت تر به از آنجا به مقصد بعدي تغيير مسير دهي!


يکي از الطاف خدا، شايد آن باشد که هنر رها کردن به موقع را به من اعطا کرده است، اگر چه شايد خوب يادنگرفته ام که براي بدست آوردن چه فرصتي در چه زماني بايد تلاش کنم و به همين خاطر برخي فرصت ها را از دست داده ام، اما عقلي يا احساسي تشخيص مي دهم که يک فرصت رو به سوختن را در چه زماني بايد رها کنم! اين تجربه را بسيار  داشته ام، زماني از يک شغل استعفا داده ام در حاليکه براي همه عجيب بوده است، زماني به تمديد يک قرارداد نه گفتم ام در حاليکه پيشنهادي وسوسه کننده داشته است، زماني تدريس يک کلاس را نپذيرفته ام در حاليکه پيشتر مشتاق آن بوده ام يا زماني پستي را نپذيرفته ام که روزي گرفتن آن برايم آرزو بوده است و هر کدام از اين فرصت ها چند ماهي بعد به دلايل مختلف چنان سوخته شده و تبديل به يک تهديد بزرگ شده اند که اگر آنها را پذيرفته بودم، ضرر بسياري در انتظارم بوده ، گاهي مالي ولي بيشتر اعتباري و آبرويي.
اهميت اين موضوع درحالي است که برخي از ما از ميزان حساسيت آن ناآگاهيم و يا  و نمي دانيم چه موقعي بايد اينکار را انجام داد . گاهي در زندگي شخصي و يا اجتماعي و کاري، چنان بر چنگ زدن بر يک فرصت اصرار مي کنيم و هر چه داريم براي حفظ آن مي دهيم که روزي نه راهي به پيش داريم و نه اندوخته اي براي برگشت به پس، تنها چيزي که مي مانند احساس خسران است. در اين قاعده، شغل و جايگاه و سطح سواد و يا طبقه اجتماعي استثناء نيست، هر کس در هر سطحي و با هر نوعي از زندگي اين اشتباه را مرتکب مي شود، مديري که صندلي مديريتش را رها نمي کند تا روزي که از زيرپايش بکشند، کارمند يا دانشجويي  که به کاري يا رشته اي  که دوست ندارد يا آينده اي در آن نمي بيند ادامه دهد تا روزي که يا اخراجش کنند و يا بدون اينکه چيزي در چنته داشته باشد بازنشسته شود، زوجي که با وجود ناسازگاري به زندگي غيرقابل تحمل خود ادامه مي دهند تا به  روزي برسند که از يکديگر متنفر شده اند در حاليکه همه پل ها را خراب کرده اند و همه رشته هاي ارتباط و محبت را گسسته اند همه نمونه هايي از عدم توانايي در رها کردن به موقع است، که گاهي خود را متضرر مي کند و گاه مي تواند يک جمع را به نابودي و انحطاط بکشاند...
نمي دانم مي شود "رها کردن" يا "نه گفتن"  را کلاسيک آموخت و يا آموزش داد و يا اينکه همانطور که گفتم اين يک مساله خدادادي است يا شهودي است که بر اساس تجربه به دست مي آيد؟ اما هر چه هست کاش مي شد همه ياد بگيريم که چه زماني بايد بگذاريم و برويم پيش از آنکه دير شده باشد...
همين!

Ali Vahed | 10:56 AM