۱- این نوشته را موکدا از دست ندهید : “بمیریم راضی می شوند؟” در وبلاگ وزین بهساد. عجیب از دل بر می آید.
۲- این روزها مصاحبه استخدامی می کنم برای جذب چند نفر که در شرکت لازم داریم. دیروز در حین مصاحبه با یک متقاضی پست کارشناس فروش گفتم تا چند سال پیش اکثر مشتریان ما دولتی بودند، اما اکنون سعی می کنیم با خصوصی ها بیشتر کار کنیم و به جای انجام پروژه های بزرگ سراغ فروش بسته های کوچک تر نرم افزار برویم، سود کمتری دارد اما راضیم، پرسید چرا؟ چرا دیگر با دولت کار نمی کنید؟ پاسخش را با اندکی مکث دادم، اما اگر می دانستم آقای آواژ آن نوشته عالی را نوشته است ارجاعش می دادم به خواندنش تا علت این تصمیم گیری ما را بهتر متوجه شود.
۳-دوستی یکبار از من پرسید چرا در وبلاگ اکثر لحن شما از روی گلایه است. گفتم شاید در وبلاگ به دلیل دوسویه بودن راحت تر می توانم درددل کنم، از آن سو برخی اطلاعات در مورد موفقیت ها - در فضای رقابتی بازار که رقبا شدیدا همدیگر را تحت نظر دارند- را نشود در وبلاگ سازمانی بیان کرد؛ یا شاید خودمان خودسانسوری می کنیم از ترس تبلیغ جلوه کردن و یا چیزی شبیه آن، نمی دانم.
۴- چند روزی است که بازگشته ام، اما اینبار سریع وارد جریان کاری رادمان نشدم و یک مقدار محتاطانه تر گام برمی دارم، خودم به آن فکر نکرده بودم اما شاید ناخودآگاه نمی خواهم تکرار مکررات بکنم و باز دنبال “شَر” بگردم (اینجا)، آنچه در این چند وقت دوری تجربه کرده ام، آن نگاه از بیرون به شرکت (اینجا) باعث شده که یک مقدار حساب شده تر عمل کنم، هنوز مطمئن نیستم…
القصه…
این داستان همه ادم های حرفه ای در این مملکت است که گاهی فکر می کنند دیوار را فشار می دهند، انرژی صرف می کنند اما کار انجام نمی دهند (اگر یادتان باشد فرمول کار را در فیزیک، متوجه منظورم می شوید!) ، فقط یادتان باشد اگر زمانی از ما گلایه ای شنیدید با ما همدلی بکنید اما از ما نا امید نشوید که آنقدر پوستمان کلفت شده است که یکی دو روز بعد دوباره برگردیم به آنچه بوده ایم و انجام می دادیم، گویی هیچ اتفاقی نیافتاده است، که…….. ما بچه های جنگیم!
.
.
.
اما از آن روز بترسید که همه چیز را بگذاریم و برویم!
همین!







از اظهار محبتی که داشته اید ممنونم. البته فردی درد آشنا مانند شما بهتر دردهای های بیان شده را با تمام خودسانسوری هایی که من داشتم درک می کند، دیروز جلسه ای بودم و پیشنهاد وقیحانه ای را شنیدم. خیلی ناراحت بودم و در بازگشت سوار مترو به آدمها نگاه می کردم که صورتشان پر از خراش فقر بود. بغض کرده بودم و آرام می گریستم. شاید هم از درد خود و هم از درد مردمی که این فساد و این دزدی چنین ویرانشان کرده است. شب با کلی خودسانسوری آن نوشته پر درد را نوشتم. اما چه زیبا و درست گفته اید که …”.اما از ما نا امید نشوید که آنقدر پوستمان کلفت شده است که یکی دو روز بعد دوباره برگردیم به آنچه بوده ایم و انجام می دادیم، گویی هیچ اتفاقی نیافتاده است، که…….. ما بچه های جنگیم!” و چه زیباتر که ” اما از آن روز بترسید که همه چیز را بگذاریم و برویم!”
حرفی که دیروز به کارفرمایمان گفتم.
با سلام ، واقعا دردناک است .مخصوصا این جمله آخر ((اما از آن روز بترسید که همه چیز را بگذاریم و برویم))
خیلی ناراحت کننده است به نظر من همین برخوردها است که باعث فرار مغزها از کشور می شود
واقعا غم انگیز است واقعا
[...] بنابراین همانگونه که در پایان نوشته “قصه غصه ما” (اینجا) اشاره کردم، خسته می شوم، عصبانی می شوم، حتی [...]
[...] [...]