نوشته بودم برای شما و رئیس جمهور محترم از نان با طعم دود (اینجا) اما نمی دانستم زمانی می رسد که به همان دود قانع می شویم، زمانی که گرد و غبار هم فرا می رسد، حالا جنسمان جور شد، زمستانها وارونگی هوا، تابستان ها ریزگردها! (اینجا را بخوانید در مورد رشد شکه کننده سرطان به این دلیل) دست گل همه دست اندرکاران درد نکند…!
روزی با یکی از این آقایان مسؤولین جلسه داشتیم، گلایه کرد از کم لطفی تحصیل کردگان به این مملکت که مهاجرت کرده اند و اینکه آنها برای ایران چه کرده اند (اشاره به آن شعار و سخنرانی آقای کندی رئیس جمهور فقید آمریکا) مگر چه چیز می خواهند که ما به آنها نمی دهیم، اینهمه جا برای کار، این همه طرح برای حمایت از نخبگان،اینهمه مشوق برای تحقیق، اینهمه تسهیلات و امکانات… [کدام همه!؟]
در پاسخ به او گفتم آنها که می روند به دنبال ادامه تحصیل نیستند که اینجا راحت ترین جا برای درس خواندن و مدرک گرفتن است که در سر هر کوی و برزنی دانشگاهی است و دکان مدرک فروشی باز، به دنبال پول هم نیستند که اینجا راحت ترین جا برای پول درآورن است اگر راهش را بدانی که چگونه یک شبه یک قران را یک تومان بکنی ! به دنبال آزادی آنگونه که شما فکر میکنید هم نیستند که اینجا آن نوع آزادی که منظور شما است کاملا فراهم است و امکانات همه گونه مهیا!
آنچه این بچه ها می خواهد یک موضوع ساده است: یک “زندگی با کیفیت” ! همین! آنها می خواهند شان آدم بودنشان رعایت شود. آنها می خواهند اگر کار می کنند (که مجبورند چندین برابر اینجا کار کنند)، که اگر سختی می کشند(که مجبورند سختی های به مراتب بالاتری را تحمل کنند و تازه غم غربت و دلتنگی خانواده را هم به آن اضافه کنند) حداقل خیالشان راجع به زندگی راحت باشد، که حداقل به خاطر زندگی سرطان نمی گیرند، که حداقل بتوانند نفس بکشند، که حداقل از حقوق اولیه “آدم بودن” بهره مند باشند، به نظر شما این زیاده خواهی است؟
.
.
.
نمی دانم! فقط به شدت عصبانی هستم!
همین!
پی نوشت: متوجه شدم این پانصدمین نوشته منتشر شده این وبلاگ است، هر چند موضوع آن مستقیما نرم افزاری نیست اما لابد باید بابت رسیدن به عدد ۵۰۰ خوشحال باشم، اما الان نیستم، فقط همان که گفتم به شدت عصبانی هستم!







با خواندن این نوشته شما حرف ها و دردهای زیادی در ذهنم مرور شد … اما فکر کردم همه آنها را هم شما و هم خوانندگان وبلاگتان به خوبی میدانید و نیازی به بازنویسی آنها نیست… فقط کاش میتوانستیم برای خودمان کاری کنیم …
سلام علی جون
خودتو زیاد ناراحت نکن. باید همه چیمون به همه چیمون بیاد دیگه. به این میگن هارمونی.
پ. ن. یاد نادربیگی بخیر
همین!
واقعا حرف دل ما را زدی ، واقعا یک ماهی است که شدیدا گرفتار کارهای مسخره ای شده ام که تمام زمان مفید مرا تلف کرده است . باور کنید ما نیاز به آرامش داریم تا مغزمون کار کنه ما باید تفکر کنیم . آخه من چطوری می تونم مغزم را بکار بندازم در حالی که باید بخاطر ساده ترین مشکل هفت خوان رستم را طی کنم .از صبح که بیدار می شویم سوار ماشین که می شوی از اتوبوسهای داغون و یا تاخیر دار گرفته تا مترو و مشکلاتش تا جر و بحث کردنهای آدمها تا مسخره بازیهای دیگه که فعلا حوصله اش را ندارم . واقعا بعضی وقتها به خودم فکر می کنم ما چقدر کم می خندیم وقتی به چهره های مردم نگاه می کنم اکثرا غمگین و عصبی هستن. حالا بماند که اگر خدای ناکرده مریض شوی . و گذرت به بیمارستان افتاد که باید از زندگی نا امید شوی چون مجبوری یا تمام زندگیت را برای درمان عزیزت هزینه کنی یا باید سوار آمبولانس بش تا شما را وسط بیابان رها کنند
پناه می برم به خدا همین !
یاد یه شعر افتادم از یه خواننده ی مرتد!!!!!!
کهن دیارا، دیار یارا….دل از تو کندم ولی ندانم اگر گریزم کجا گریزم ….وگر بمانم کجا بمانم؟؟؟؟
هرچند با شما موافقم که این آقای مسئول دیدی مکانیکی و غیرواقعی به تحصیلکردگان دارد، از آن طرف با اصل قضیه که مهاجرت به خارج کشور برای اکثر تحصیلکردهها (قطعاً نه برای همه) نوعی راحتطلبی و پاک کردن صورت مسأله است موافقم. همین آقای مسئول را چه کسی باید توجیه کند؟ چرا فکر میکنیم شرایط باید مناسب «بشود» و بعد برای مملکت خودمان کار کنیم؟ «چه کسی» قرار است شرایط را عوض کند وقتی نخبگان مملکت از زیر بار مسئولیت شانه خالی میکنند؟
من فکر میکنم مشکل ما این است که نگاه تحصیلکردهها (و چه بسا خیلی از ایرانیها) به سوی خارج نشانه رفته و دغدغهی اصلاح ندارند، بلکه با نوعی عقدهی «خوشبختی با زندگی در خارج» بزرگ میشوند طوری که اگر فرصتی پیدا کنند، فوراً به دنبال مهاجرت میروند (مجدداً تأکید میکنم منظورم همهی تحصیلکردهها یا همهی آنهایی که مهاجرت میکنند نیست). در حالی که وقتی کشورهای توسعهیافته داشتند پیشرفت میکردند، جایی نبود که نخبگانشان به آنجا مهاجرت کنند و بنابراین مجبور بودند در کشور خودشان بمانند و آنجا را بسازند.
خدا وکیلی یعنی مشکل تو با این مملکت فقط اینه که هوای اینجا یه نمه آلودست؟
یهنی اگه آلودگی هوای اینجا صفر بود ایران میشد بهترین کشور دنیا، آره؟؟
بابا خوش به حالت که تو این مملکت هم مدرک تحصیلی از دانشگاه معتبر گرفتی (یعنی از دانشگاه رنک زیر هزار!!)، هم کلی پولدار شدی (یعنی خونه داری، ماشین داری و زندگیت مرفه ه!) و صد البته خوش به حالت که بساط آزادی های اونجوریتم به راهه!! (چون مال من تعطیله!)
من راضی بودم هوای ایران دو برابر آلوده تر بود ولی اون یکی مشکلات رو نداشتم.
@Hamid
یک: یک “نمه” آلوده نیست بیش از آنچه فکر می کنی آلوده است،
دو: فقط مشکل آلودگی هوا نیست، همان که گفتم کیفیت زندگی و یا حقوق اولیه آدم بودن است که برایم مهم است، کفیت هوایی که تنفس می کنیم ، آبی که می خوریم، ترافیک، آسایش زندگی، خدمات رفاهی و اجتماعی، سلامت و بهداشت عمومی و… همه پارامترهای ریز و به ظاهر بی اهمیتی هستند که یک زندگی را با کیفیت می کنند، شاید روزی اینها برایم مهم نبود، اما الان که سنی از من گذشته و شر و شور جوانی رخت بر بسته، اینها برایم مهمتر از چیزهای دیگری هستند که برخی حسرتش را می خورند.
سه: اینکه کسی از یک دانشگاه خوب مدرک گرفته باشد و یا صاحب حداقل امکاناتی باشد لابد برایشان زحمت کشیده است، شاید بیش از آنچه شما تصور می کنید،چرا شما باید بابت این قضیه ناراحت باشید، مطمئنم شما هم اگر تلاش کنید به این چیزها خواهید رسید، آنگونه که از دور دستنیافتنی هم به نظر می رسند نیستتند.
چهار: خیلی از بچه هایی که مهاجرت کرده اند را می شناسم، اتفاقا اینگونه امکانات زندگی، خانه و ماشین و رفاه نسبی، را در ایران به شکل خیلی خوبی داشته اند، اما وقتی رفته اند دارند با حداقل هایی زندگی می کنند که بسیار کمتر از آن است که در ایران داشته اند. برای همین است که فکر می کنم کیفیت زندگی و رعایت شان آدمیت هم مهم است.
همین!
@محمد
با نظرت تا حدی موافقم، حتی شاید چند سال پیش با آن صد در صد موافق بودم، اینکه باید ماند و ساخت نه اینکه گذاشت و رفت، شاید به همین خاطر هم تحصیل و کار را در ایران انتخاب کردم. اما به مرور وقتی متوجه می شوی حجم تاثیرگذاریت در روند بهبود امور چقدر پایین است و یا در فضای به شدت سیاست زده امروز که نه شایسته سالاری است، نه سیستم مناسبی وجود دارد و نه ثباتی در روند امور و تصمیم گیری ها، متوجه می شوی که انگار آنها که رفته اند سود کرده اند، شاید آنقدر قوی بشوند که اگر روزی سیستم آنها را پذیرفت و به آنها میدان داد برگردند و کار را درست بکنند وگر نه از اینجا که من هستم و با حجم تاثیرگذاری که من دارم، اوضاع آنچنان اصلاح پذیر نیست.
همین!
به نظر من،زندگی کردن زیر یه پل،خیلی بهتره از زندگی کردن تو کشوری مثل ایران….
متاسافنه دوستان میگن کشور رو باید ساخت…ببخشید،کشور رو چجوری میسازن؟! کشور رو با سر کار اوردن ادم هایی که میتونن میسازن نه با سر کار اوردن ادم هایی که متن انگلیسی رو به فارسی براشون نوشتن و با تپق زدن و کلی مشکل دیگه،جونش در میاد بخونه رو رئیس بزرگ ترین وزارت خونه ی مملکت کردن و نه با خریدن چند تا کوسه که ۲۴/۷ روی کابل های اینترنت بخوابن….
نه ول کردن متجاوزین که ۱۰ تا ۱۰ تا به زن و بچه ی مردم تجاوز بکنن و اونوقت پلیس درگیر روسری دختر مردم باشه!!
اره عزیزم!!مشکلات کشور از الکی ترین چیزا شروع میشه و تا بالا ترین جاها میره!!شخصا حاضرم تو لیبی زندگی میکردم تا اینجا!!
جالبه که حتی ماشینی که داریم سوار میشیم خودش یه جور قاتله!! کلا وضع درست شدنی نیست!!فقط باید به یه جایی برسی،پول هات رو انباشته کنی،بعدش همشو بریزی تو راه واسه در رفتن از اینجا….
[...] واحد عزیز اخیرا و از سر درد، از کیفیت زندگی نوشته است که چون از دل بر آمده است، نشیند لاجرم بر دل. [...]
[...] مانده ایم” (اینجا) که در پاسخ به نوشته قبلی من، “کیفیت زندگی” نگاشته شده است. پیش از ادامه توصیه می کنم حتما آن را [...]
یکی از بزرگترین مشکلات در اینجا این است که تعریف ارائه شده برای نخبه ها هم با نظر خیلیها مطابقت ندارد. بعنوان مثال اشاره میکنم به بیل گیتس و خودتان قضاوت کنید که آیا میتوانست در اینجا هم همان بیل گیتس شود ؟
برخلاف آن آقایان مسئول نخبگان این کشور و حتی غیرنخبه ها اینجا را دوست دارند و سعی در ساختن میکنند ولی پس از اینکه بارها ناامید شدند و ناگهان دیدن که نیمی از عمرشان از دست رفته ترجیح میدهند که نیمه دیگر را بچسبند و جایی زحمت بکشند که ….
سعدیا حب وطن گرچه حدیثی است درست نتوان مرد به سختی که من اینجا زادم !