آقای آواژ عزیز نوشته ای منتشر کرده با عنوان “چرا مانده ایم” (اینجا) که در پاسخ به نوشته قبلی من، “کیفیت زندگی” نگاشته شده است. پیش از ادامه، توصیه می کنم حتما آن را مطالعه کنید.
اما بعد…
شاید اینجا به عنوان یک وبلاگ سازمانی محل مناسبی برای بیان نظر در مورد ماندن یا رفتن نباشد،اما وقتی خودم یک موضوع را شروع کرده ام باید توضیح بیشتر داشته باشم، بنابراین با عرض پوزش از خوانندگان گرامی هم مقدار زیادی از حال و هوای نرم افزار دور خواهم شد و هم باید یک نوشته نسبتا طولانی را تحمل نمایند.
دو سال پیش، روزی خسته و دلزده از فضای کسب و کار آن روزها، مطلبی نوشتم که به دلایلی آن را در وبلاگ رادمان منتشر نکرده و در فضای خصوصی تری در معرض دید و نظر “دوستان” قرار دادم. علت آن بود که ترسیدم دلسردی مقطعی آن روزهای من تاثیری روی نظر خوانندگان وبلاگ داشته باشد. امروز اما بد نمی بینم به جهت تکمیل بحثی که شروع شده، آن نوشته را اینجا هم بگذارم. پس از آنکه نگاهی به آن کردید، توضیح کاملتری در مورد “ماندن” یا “رفتن” خواهم داد.
آن نوشته قدیمی این بود:
ایستاده ام، اما به چه قیمتی!؟
زمان دانشجویی، شاید مثل همه همسن و سالها، آرمانهای خودم را دنبال می کردم، آن روزها، الگویم در زندگی حرفه ای، کسانی مثل استاد پوروطن یا استاد ناظمی بود، استادانی که به نظر من هم در فضای کسب و کار خارج از دانشگاه موفق بودند و هم با یک سطح علمی خوب، مدرس ایده آلی در دانشگاه بودند و هنوز هم هستند، خدا عمرشان دهد، گرچه هر دو به شکلی انگار خواسته یا ناخواسته این روزها راه دیگری می روند نسبت به آن سالها.
این شد که هیچگاه دوست نداشتم فقط یک آدم دانشگاهی کامل باشم و یا فقط یک مهندس نرم افزار یا مدیر موفق، ترکیب متعادلی از هر دو ایده آلم بود. پس رفتن را گزینه خودم نمی دیدم، باید می ایستادم و همین جا درس می خواندم و کار می کردم، داشتن یک شرکت کوچک اما موفق در نرم افزار و تدریس پاره وقت در دانشگاه آرزویی بود که با ماندن و جنگیدن محقق می شد نه با گذاشتن و رفتن. آن شد که یک مشکل لعنتی -که دوستانم خوب می دانند چیست!- را هیچگاه جدی حل نکردم (اگر چه نشد این صورت مساله لعنتی را حتی پاک بکنم!)، چرا که در هدف آن روزهایم تاثیری نداشت. خوشحالم به آن هدف هم رسیدم، نه به آن مقدار که باید، بلکه به آن مقدار که می شد.این سالها هر که از من پرسید چرا نرفتی؟ چرا آن مشکل را حل نمی کنی؟ چرا مانده ای؟ تنها با خنده ای پاسخ می دادم که به فکرش هستم، تا ببینیم چه می شود، اما در دلم همواره می گفتم: که چه!؟ این همه سال مانده ام، اینهمه جنگیده ام، اینهمه سختی کشیده ام که بگذارم و بروم!؟ می شود و می توانم که آنچه می خواهم را همین جا بسازم….
ماندم و کسان دیگر هم مثل من ماندند، حاصلش شد شرکتهایی که هم دوره های من تاسیس کردند یا موقعیت هایی که کسب کردند، ورانگر ، داده کاوان پیشرو،رایان هم افزار، ستکام، آرون آراد، بهنگار، ستاره روز و رادمان را می گویم، بسان دیگر شرکتهایی که پیش از ما یا بعد از ما ساختند و من نمی شناسمشان، می دانم که هم دوره ای های سابق و همکاران جدید برای ساختن این شرکتها چه خون دلها [که] نخورده اند، همانگونه که من هم خوردم، میرطه، علیرضا، شهروز، علی، نعمت، امیر، سامان، مجید ا، هادی، مجید س، احسان، و …
تا اینکه …در این چند ساله اخیر هر روز که می گذرد گویا همه چیز سخت تر می شود، فضای سخت کسب و کار نرم افزاری، شرایط نابسامان سیاسی، اقتصادی و اجتماعی جامعه، محدودیت های هر روزه، نگرانی های مداوم، احساس عقب افتادن از یک زندگی علمی یا شخصی متعادل، زندگی های درگیره روزمرگی های پیش پا افتاده و …. آنچه از ما ساخت، نه آن انسانهای شاداب سالهای نه چندان دور، بلکه ادمهای خسته از این شرایط بود ، در این میان بعضی از این بچه ها که مانده بودند عطای ماندن را به لقایش بخشیدند و رفتند و انگار راضی اند از آنچه کرده اند، از اینکه رفته اند و از نو شروع کرده اند، آنها که مانده اند هم به تدریج، فکر رفتن گرفته اند که انگار دیگر جای ماندن نیست، نمی دانم…
چند روز پیش، تصادفا، یکی از دانشجویان سابقم را دیدم که یکی دو ترم هم حل تمرینم بود و آن چه می دانستم این بود که یکی از دانشجویان خوب دانشکده است، شنیدم نا امید و دلسرد از آنچه این روزها در فضای دانشگاهی کشور می گذرد، فوق لیسانسش را شروع نکرده رها کرده و درگیر انجام پروژه ای بود به جای خدمت سربازی، که هر چه زودتر برود، اینبار برخلاف آنچه پیشتر به دیگران می گفتم که ماندن را هم در نظر بگیرند و می شود اینجا هم هدف ها را دنبال کرد، می شود کار کرد و زندگی ساخت…، خواستم تشویقش کنم به این که بگذارد و برود، که پیش از آنکه ریشه بدهد در این خاک، دل بکند و منزل نو بگیرد، که هرچند برای هر چه ساخته ایم، جوانیمان را داده ایم، اما نتیجه آنی نیست که در یک شرایط نمی گویم ایده ال، بلکه معمولی می شد بدست آورد، که دکترا گرفتن در این کشور و با این نظام دانشگاهی متقلب پرور به هیچ نمی ارزد، که تولید در این کشور که دلال پرور است کار احمقانه ای است، که زندگیت را جای دیگری دنبال کن، اما…. بازهم دلم نیامد آنقدر برایش تیره و تار بسازم این فضا را…… فقط تصمیمش را تایید کردم و گفتم: اگر فرصتش و امکانش را داری برو….
حالا خودم مانده ام و خودم که دیگر امید از کجا بیاورم که دیگران را دلگرم کنم که بمانند، چطور صبح که بلند می شوم را با آن انرژی آغاز کنم که گروه دیگری را دنبال خودم بکشانم، چطور در کلاس مهندسی نرم افزار، بگویم ما هم در اینجا به معنی واقعی کلمه “مهندسی نرم افزار” داریم وقتی شرکتها برای تعریف و اجرای پروژه های کوچک هم مشکل دارند، چطور بچه های شرکتم را به تلاش بیشتر تشویق کنم وقتی می دانم مدیران این مملکت نتیجه کارمان را به هیچ نمی انگارند، ….. آیا برای گرفتن ماهی جدید دیر نشده است!؟ آیا می شود این آدم هم مثل خیلی ها، همچون بنفشه ها، خانه خود را با خود ببرد هرکجا که خواست…
همین!پی نوشت: این نوشته یک آدم دپرس است، خیلی آن را جدی نگیرید، شاید دو سه روز دیگر درست شد و همه نوشته را پس گرفت!
همانگونه که قبل از اوردن نوشته متذکر شدم و حتی در پی نوشت نوشته همان زمان هم یادآوری کردم، این نوشته حاصل حال و هوای شخصی آن روزهایم بود.امروز اما به آن شکل نیستم.
واقعیتش آن است که نه آن آدم آرمان گرای زمانی جوانی هستم که حاضر باشد همه چیزش را فدای آرمانش بکند و نه آن انسان دلسرد نوشته قبل که نا امید و بی انگیزه باشد.
می دانم و یقین دارم که می شود ماند و ساخت، می شود ماند و جنگید برای فردای ایرانی بهتر، می شود ماند و تاثیری گذاشت، هر چند اندک، در محیط پیرامون…
اما…اما دیگر حاضر نیستم “همه چیزم” را فدای این باور بکنم، دیگر حاضر نیستم دیگران هزینه تصمیمات من را بپردازند، شاید برای اینگونه قمار کردن ها پیر و محتاط شده ام! برای همین، در داخل خانواده خود تصمیمی گرفته و اجرایش کردیم که “رهایم” جایی باشد که بتواند زیر سایه درختی آسوده زندگی کند در حالیکه من و کسان بسیاری مثل من، در تلاشیم در این بیابان، نهالی را که کاشته ایم با خون دل آبیاری کنیم (اشاره به آن تمثیل زیبای نوشته آقای آواژ). هزینه بابت این تصمیم بسیار داده ام و خواهم داد، اما فکر می کنم ارزشش را دارد.
بنابراین همانگونه که در پایان نوشته “قصه غصه ما” (اینجا) اشاره کردم، خسته می شوم، عصبانی می شوم، حتی نا امید می شوم،… اما می مانم و می جنگم برای اینکه بسازم، مگر …. مگر زمانی که دیگر جان ماندن در بدن نمانده باشد، مگر زمانی که دیگر نهالی برای پاسداری وجود نداشته باشد، مگر زمانی که “ماندن”، “درماندن” شده باشد، مگر زمانی که… دیگر ستاره ای نمانده باشد!
همین!







داغ دل ما را دوباره زنده کردی ، داشتم یواش یواش فراموش می کردم و باور می کردم که همینه که هست باید بسازیم و بسوزیم ، فکر می کردم فقط من دارم غر می زنم و اشکال از من است ، اما حالا می بینم که چقدر همدرد دارم و خبر نداشتم ، یادمه چند وقت پیش تایپیکی در تالاری زدم اندر همین احوالات بود که نظرات افراد مختلف را بدانم بد نیست نگاهی به آن بیندازید
http://barnamenevis.org/showthread.php?188738-%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%B1%D8%A7%D8%B6%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D8%AF%D8%9F
سلام آقای واحد. من دوستی دارم که من را یاد رها می اندازد. پدر و مادر این دوست مثل شما و همسرتان صلاح را بر این دیدند که فرزندشان که همین دوست من باشه در یک کشور خوب به دنیا بیاید (هاوایی) اما الان که بزرگ شده ترجیح می دهد ایران زندگی کند و اینجا را بسیار دوست دارد. و الان چندین سال است ایشان با پدر بزرگ و مادر بزرگش ایران است اما پدر و مادرش آمریکا زندگی میکنند
@X
بابت تذکری که دادید، ممنون، من هم مشابه نمونه ای که ذکر کردید را در میان نزدیکان دارم،اما… بیشتر از آن هم نمونه های موفق دارم، کسانی که از کودکی رفته اند والان دیگر با آسودگی در جای دیگر زندگی می کنند، به همین دلیل نمی توانم روی انتخاب افراد دیگر فکر کنم.
برنامه ما این است که حق انتخاب را به خودش بدهیم، همانگونه که در بخش نظرات نوشته “در عصر دیجیتال اتفاق” افتاد (http://weblog.radmanitd.com/index.php/archives/1125) هم نوشته بودم می خواهیم او درگیر این جبر جغرافیایی نباشد، مثل ما مجبور نباشد برای اینکه در این آب و خاک به دنیا آمده، به پای آن هم بنشیند، روزی که بزرگ شد و به سن تشخیص رسید، اگر دوست داشت راهش را اینجا ادامه بدهد وگرنه هرجا دوست داشت برود.
اتفاقا در میان دوستان آن گروه از جوانانی که به خاطر داشتن تابعیت دوگانه، مانند جوانان داخل ایران “جو زده” یا دچار “تب مهاجرت” نیستند را هم داریم، مشاهده کرده ام که آنها تصمیمات منطقی تری می گیرند. اگر اینجا هستند، خودشان به شکلی مصمم انتخاب کرده اند و اگر می روند این رفتن فرار یا رفتن به هر شکل نیست، جایی می روند که بدانند حداقل های مورد نظرشان را دارد و آنچه می خواهند را می توانند آنجا بدست بیاورند.
این را هم نمی دانم که آینده چگونه خواهد شد و چگونه تصمیم امروزمان را به قضاوت خواهیم نوشت، فقط می دانم با ان ملاک های ارزیابی که ما مدنظر قراردادیم، تصمیم امروزمان هر چند پرهزینه، اما درست است.
همین!
این نا امیدی ها و امیدها، انحنای زندگی هستند که از آن بالا و پایین می رویم و چه خوب این نوشته را می فهمم
با عذرخواهی فراوان باید عرض کنم
متاسفانه
بر این وطن و بوم و برش باید …
من مدتیه که دارم با وبلاگتون آشنا شدم.
نمیدونم که اصلا حرفی که می خوام بزنم جاش اینجا باشه یا نه ولی خب اینجا میگم.اگه اشتباه بود حذفش کنید
وقتی نقل قولی که گفتید را خوندم چشمانم پر از اشک شد.در درونم احساساتی بود که داشت دیوونم میکرد.
مثل توی فیلما بود.چون وقتی فیلم میبینی واسه ی یه مدتی تویه حس و حال فیلمی.
من دقیقا مثل اون زمان دانشجویی خودتونم.
می خوام واسه ارشد امسال شرکت کنم.
افرادی مثله من که توانایی مالی رفتن ندارد را چه؟؟
قشر ما مجبور به ماندنیم.
مجبوریم روزمان را با فکر کردن به آرزوهایمان شروع کنیم.
در طی روز به راه های رسیدن به آرزو ها یمان فکر میکنیم.
شب موقع خواب راه حل ها را طبقه بند ی میکنیم برای تحقق یافتن.اینقدر فکر و خیال خسته امان می کند که نمی فهمیم چه موقع چشمانمان بسته می شود .
فردا شروع میشود.
باز هم آرزویی جدید و روزی جدید.
نمی دونم چرا اینجا این چیز ها را گفتم.شاید حس کردم شما هم دلسوخته اید. یا شاید هم دلسوز٫
نوشته ی شما احساسات زیادی را در من بیدار کرد.
احساساتی که بیشترش را مجبور شده بودم سرکوب کنم.
اما
حال که مجبور به ماندنم می ایستم و آرزوهایم را به واقیت تبدیل می کنم.
شاید سرگذشتی مثل شما برایم تکرار شود.
امیدوارم موفق تر باشید.
پی نوشت: اگر نوشته ام کاملا بی ربط و مبتدیانه بود باید ببخشید.
@علیرضا صابری
برایتان متأسفم شما هرجای دیگر هم بودید …….
[...] [...]
@X
تند نروید، آخر شعری که آقای علیرضا صابری خواندند باید گریست است! شعر معروفی است و به نظر من هیج مشکلی هم ندارد. برخی مواقع باید به حال کشور گریه کرد، باور کنید…
همین!
@فرشاد
دردل شما خواندنی بود، اما یادتان باشد رفتن یا ماندن ربطی به پول داشتن یا نداشتن ندارد. شما باید اینجا احساس کنید که می توانید موفق باشید.
واقعیتش این است که این کشور با همه مشکلاتی که می دانیم دارد، باز هم وطن ما است، اتفاقا در آن هم می شود کار کرد و هم می شود زندگی کرد، شاید نه با کیفیت زندگی در سایر کشور ها، اما خوب… چه می شود کرد، موطن ماست و همانگونه که آقای آواژ هم در نوشته خود متذکر شده اند برخی مواقع این بیابان برهوت را نمی توان با یک جنگل سرسبز عوض کرد.
زیاد نا امید نباشید، فقط با انگیزه کار کنید، هر وقت احساس کردید دیگر اینجا برای پیشرفت شما کوچک است، آنوقت گزینه های دیگر را هم مدنظر بگیرید، آنوقت خواهید دید که پول دیگر مساله نیست،….. نصحیتتان نمی کنم که هم گوش خودم از این نصیحت ها(چه اینکه بمان و چه اینکه برو) خسته ام و هم نمی خواهم راه حلی را به دیگری ارائه کنم. هر کس زندگی خودش را دارد…
همین!
@علی واحد.
کلان دلنوشته های شما منو از خواب غفلت بیدار کرد.
امیدوارم روزی به عنوان یکی از عوامل موفقیتم شما و وبلاگتون را نام ببرم.
شما راست میگویید.هرکس زندگی خودش را دارد.
همین!
ولی یه روز خوب میاد اینا میدونم….
[...] کنید به ۱ و ۲) و یا خودم پیشتر در مورد آن صحبت کرده بودم (اینجا) AKPC_IDS += "2240,"; Categories: رادمان Tags: دیدگاه ها (۰) بازتاب [...]