چند سالی بود که خیلی جدی و مداوم برنامه نویسی نکرده بودم، رادمان، واحد تولید خاص خودش را داشت و در دانشگاه هم فقط برنامه های دانشجویان را بررسی می کردم.این بود که از دانش و تکنیک های جدید برنامه نویسی غافل بودم و اعتماد به نفسم را در اینکار از دست داده بودم. حتی وقتی به هر دلیلی مجبور می شدم در کد برنامه های قدیمی دفتر تغییر ایجاد کنم، دست و دلم می لرزید و تلاش می کردم این دستکاری کد توسط من آخرین راه حل برای رفع یک مشکل باشد. اما اخیرا پذیرفتم برای عزیزی در قالب غیر تجاری یک برنامه کوچک بنویسم، وقتی آن را شروع کردم، نوشتن ان گونه برنامه به دلم نچسبید و خودم در اقدامی داوطلبانه پروژه را بزرگ کردم… پروژه ای که هم اکنون در مراحل پایانی است و از محصول نهایی آن راضی هستم و هستند، اگر چه این پروژه برای من نان و آب نشد، اما اجرای آن حداقل یک حسن داشت: … قدیمی ها راست گفته اند که دود از کنده بلند می شود، هنوز هم می توانم خودم را یک برنامه نویس بدانم!
همین!
پی نوشت: یکبار دیگر هم چنین تجربه ای را داشتم، در ابتدای دوران حرفه ای کارم …بگذریم ماجرای مفصلی است که فرصتی دیگر می طلبد،خلاصه اش اینکه بعد از یک دوری موقت، بازگشت به دنیای برنامه نویسی تجاری برایم بسیار لذت بخش بود!
نوشته های مرتبط:
- سه گانه پیر برنامه ساز، برنامه نویس پیر (۲،۱ و ۳)
- برنامه نویسی
- برنامه نویس روز کار، برنامه نویس شب کار
- برنامه نویسی به سبک ایرانی!
- رقصنده با کامپیوتر!
- دیگر نمی خواهم برنامه بنویسم!







تبریک می گویم… روایت هر کسی کو دور ماند از اصل خویش است. این چند وقت پیش بود که من هم حسابی رفته بودم سراغ شبکه Wan & Lan بهساد. لذتی داشت که نگو… به طور اصولی من فکر می کنم هر کسی باید یک FUN و گوشه دنج برای خودش داشته باشد.
خیلی فکر کردم که چرا باید اینطور باشد، من الآن یک مدیرم و اصولا باید تفریح کاری من در مدیریت و رقابت باشد، اما اینطور نیست. حالا که شما هم اینطور نوشتید به این نتیجه رسیدم که این بازگشت ها باید دلیل داشته باشد.
من فکر می کنم که مسئله اینجاست که مدیر بودنمان سخت شده است. تمام تلاش من این روزها این است که فقط شرکت را سرپا نگه دارم. از اول ماه تا اول ماه فقط فکر تامین موجودی پرداخت حقوق هستیم…. و هزار و یک مشکل دیگر… حالا در این شرایط بر می گردم سراغ کارهای شبکه… وای که چقدر با همه اذیت هایش رام است. یک جور خلوت فکری که به آدم احساس استراحت دست می دهد….
به خودم نهیب می زنم، می گویم هی فلانی تو وظیفه ای دیگر بر عهده داری… اما نمی شود.. گاهی این بازگشت ها بسیار لازم است.
واقعاً حس آشنایی است. من هم علیرغم رشتهام مدتی هست که برنامهنویسی نکردهام. فکر کنم آخرین بار حدود یک سال پیش بود. اخیراً فکر کردهام شاید بد نباشد برای ارضای این حس (و یادآوری مهارتهای برنامهنویسی) با یک پروژهی متنباز همکاری کنم.
احتمالاً باید به تیپ شخصیتی ربط داشته باشد. البته آقای کمالیان باید در این باره نظر بدهند! ولی با توجه به چیزهایی که ایشان در وبلاگشان گفتهاند، فکر میکنم توضیحش همین باشد. شاید قرار نبوده اصولاً برنامهنویسها مدیر بشوند!
چه تجربه خوبی…
ذهن مدیران، مجبور میشود که درگیر مسائلی شود که آزارنده است، منطق ندارد، چارچوب مشخص ندارد، ولی جدی است و باید به آن پرداخت. این یعنی صرف نمودن انرژی …
حتی برای آدمهای با مثلاً D خیلی بالا هم، مصرف کردن آن D، انرژی میبرد. وای به اینکه مدیران خیلی وقتها مجبئر میشوند، از شاخصه هایی مصرف کنند، که خیلی از مصرف آن خوشحال نمیشوند، بحث نقابهای رفتاری را مطالعه کرده اید؟
این نقابهای رفتاری، که در تطابق با شاخصه های رفتار ترجیحی ما نیستند، از ما انرژی زیادی میگیرند. حالا سرگرمیها، یا کارهای منطبق بر شاخصه های ما، به ما لذت میدهند. ابن مسئله به خصوص در مورد مهندسینی که مدیر هستند هم خیلی صادق است.
آنها از مهندسی لذت میبرند، اما منطق مهندسی با بی منطقی که در برخی کارهای مدیریتی هست، سازگاری ندارد. بازگشت به این کارهای لذت بخش، گاهی به تجدید قوای ذهنی کمک میکند.
مخصوصاً اگر نتیجه مثل تجربه آقای واحد، موفقیت آمیز هم باشد، بیشتر کمک میکند.
این کارها یک کمک دیگر هم میکند، آن هم جدا نمودن ذهن ما از کارهای روزمره است، چون آن کار فنی یا جنبی، تمرکز میخواهد، ما هم نمیخواهیم که نتوانیم آن را انجام دهیم، پس از کارهای دیگر کمی جدا میشویم و ندانسته استراحت هم میکنیم.
اما خلاصه اینکه احساس اینکه از کاری که انجام داده ایم، رضایت داشته باشیم،خیلی حس خوبی است.
سربلند باشید
سلام ، تبریک زیاد ، نشون دادید که کار از پایه درسته ، لذتش هم نوش جان !
@محمد
متاسفم که ما مجبور میشویم که درسهائی را بخونیم که لزوما بعدا در کار زیاد بهش تمایلی نداریم. و لابد میدونید که الان در ممالک دیگر، یکی دوسالی به بچه ها اجازه میدهند بدون انتخاب رشته، دروس عمومی را بخوانند، حتی یکی دو درس از دانشکده های مختلف بگیرند، تا ببینند چه میخواهند بکنند.
اینطور نیست که برنامه نویسها نباید مدیر بشوند، اصلاً، اما در مورد تمام مهندسین، و شاید بیشتر از همه در مورد دوستان برنامه نویس، این مطرح است که اونها یک عمر، پارامتر C رو که دلالت بر نظام مندی، ضابطه مندی و … است، تقویت میکنند. در علوم مهندسی و به خصوص برنامه نویسی تا جائیکه من یادمهریال دو دو تا میشده چهار تا. ذهن اینطور عادت میکنه و این میشه پیش فرض اونها. یعنی تا “کلاس″ رو آغاز میکنی، و میخوای به بانک اطلاعاتی وصل بشی و مدیریت کنی، منطق هم فعال میشه. در حالیکه در مدیریت، به خصوص در محیطهای به شدت پویا و در حال تغییر، اصلاً اینطور نیست.
این جائی است که مدیران مهندس هم اذیت میشن، هم اذیت میکنن، هم صدمی میبینن، هم صدمه میزنن. و این درست همون جائی است که باید روش کار کرد و درستش کرد.
شاید یک علت اون لذت هم همین است که از محیطی بی منطق و درهم و برهم، فرد به محیطی که قوانین بازی اش رو سالها تمرین کرده و خوب خوب بلد هست، میره و انرژی میگیره و آماده میشه برای ادامه کار.
اما یک نکته هم در مورد High C ها بگم که جائی در وبلاگ هم هست. ممکنه اینها در مدیریت مثلاً خیلی ریسک نکنند، ممکنه تصمیمگیری هاشون زمانبر باشه، اما اگر کاری در سازمانی به سرانجام برسه، همین High C ها هستند که او رو درست و کامل به انجام میرسونن. بنابراین باید قدر این آدمها رو در سازمان دونست، مثل تمام تیپهای رفتاری دیگر که هر کدوم منفعتی برای سازمان دارند، فقط باید اون منفعت رو کشف کرد.
از اینکه به وبلاگ و نوشته های من توجه دارید، سپاسگزارم و با معذرت از آقای واحد به خاطر طولانی شدن
سربلند باشید.
@وفا
من خیلی بیشتر از شما متشکرم چرا که تجربیات و دانش چندین سالهی خودتان را در اختیار همگان میگذارید.
دربارهی مدیران مهندس دقیقاً حق با شماست. ما در محیطهای دانشگاهی مربوط به مهندسی نرمافزار* (و مهندسی فناوری اطلاعات) دقیقاً با این موضوع برخورد داریم. اکثر دانشجویان این رشتهها، به خصوص در دانشگاههای خوب مثل شریف از پایهی ریاضی قوی و علاقه به جنبههای ریاضی برخوردارند و در سه سال اول دورهی کارشناسی، فقط و فقط درسهای ریاضی و الگوریتمی را میخوانند (به جز درسهای عمومی مثل ادبیات فارسی و معارف که معمولاً به دیدهی درسهای اجباری حفظی به آنها نگاه میشود). اما در سال چهارم ناگهان به درسهایی بر میخورند که اصولاً فضای فکری آنها فرق میکند. درسهایی مثل تحلیل و طراحی سیستمها، مدیریت پروژههای فناوری اطلاعات و مهندسی نرمافزار که اکثر دانشجویان حس بدی نسبت به آنها پیدا میکنند چون با آن فضای دقیق و قابل پیشبینی و قابل محاسبه که در طول سه سال به آن خو گرفتهاند فاصلهی زیادی دارد. بنابراین بسیاری از دانشجویان احساس میکنند که اینها هم مثل درسهای عمومی باید حفظ شوند و ارزش و جذابیت زیادی ندارند. این موضوع علیرغم این است که همین درسها هستند که در همهی شرکتهای نرمافزاری در داخل و خارج کاربرد عام دارند و کمبود متخصص در آنها وجود دارد، در حالی که بحثهای الگوریتمی و فنی عمیق عملاً فقط در درصد محدودی از شرکتها کاربرد عمیقی پیدا میکنند. این توضیح را بدهم که بخش بزرگی از درسهای مهندسی نرمافزار و غیره که نام بردم بیشتر از این که مهندسی باشند، علوم انسانی هستند و مربوط به مدیریت و اجرای پروژههای نرمافزاری میشوند، و اتفاقاً طبق تحقیقات متعدد همین بخشها هستند که علت اصلی موفقیت یا عدم موفقیت اکثر پروژهها هستند.
این عدم علاقه باعث میشود که این بخش از دروس رشتهی مهندسی کامپیوتر نسبت به سایر بخشهای فنیتر مثل الگوریتم و شبکه نسبتاً مهجور بمانند. حتی برای آنهایی که برای ادامهی تحصیل به خارج میروند، موضوعات الگوریتمی علیرغم کاربرد محدودترشان «داغتر» و جالبتر شمرده میشوند. یکبار که تعدادی از برندگان ایرانی مسابقهی برنامهنویسی ACM (از جمله چند تا المپیادی) به همکاران سیستم رفته بودند همین موضوع تا حدودی مطرح شد: این دانشجویان احساس میکردند کار مهندسی نرمافزارهای تجاری که در ایران رایج است، کار جالب و هیجانانگیزی نیست و مدیرعامل همکارانسیستم میگفت چرا اینطوری فکر میکنید. یکبار هم در دانشکدهی ما یکی دو تا از دانشجویان قوی سال آخر سمیناری برگزار کردند تحت این عنوان (مضمون) که «چرا از مهندسی نرمافزار بدمان میآید»!
* این توضیح را بدهم که رشتهی «مهندسی نرمافزار» در ایران از نظر محتوای دروس در واقع همان رشتهی Computer Science در خارج ایران است، در حالی که «مهندسی نرمافزار» (Software Engineering) در واقع شاخهای از Computer Science است که به وجوه عملی ساخت نرمافزار میپردازد و برخلاف سایر شاخههای علوم کامپیوتر، زیاد با الگوریتم و ریاضیات سر و کار ندارد. بنابراین فقط بخش کوچکی از دروس رشتهی مهندسی نرمافزار در ایران به «مهندسی نرمافزار» ارتباط دارند.
لطفا حکایت مفصل رو بنویسید: من هم در دوران افت شروع دوران حرفه ای کارم هستم و دقیقا حس از دست رفتن اعتماد بنفس رو دارم. خیلی خوبه اگر تجربه اتون رو برای ما هم بنویسید
@حامده
واقعا نمی توانم برخی جزییات را بنویسم. فقط این را بگویم که عزیزی از من خواست روی یک پروژه که جنبه تحقیقاتی و دانشگاهی داشت کمکش کنم و بخشی از این پروژه یک برنامه کوچک نرم افزاری فقط به جهت تایید تحقیق صورت گرفته بود. وقتی شروع کردم از نوشتن آن برنامه به این شکل خوشم نیامد و تصمیم گرفتم آن را تبدیل به یک پروژه جدی و کاربردی تبدیل کنم و … در پایان چیزی که برایم ماند همان اعتماد به نفس بود.
در مورد شما، به نظرمن یکبار توانایی های قبلی خودتان را که چند وقتی است مهجور یا بی استفاده مانده اند را مرور کنید، بعد سعی کنید یک کار بر اساس آن توانمندی ها تعریف کنید. اگر روی انجام آن کار وقت بگذارید مانند من شگفت زده خواهید شد که اینقدر ها هم افت نکرده اید.
این نظر من است البته!
به هر حال موفق باشید.