امیر مهرانی از من خواسته است به مناسبت شب یلدا و در یک بازی وبلاگی خاطرات شاد شبانه تعریف کنم(اینجا)، نمی دانم با تعریف سازمانی بودن وبلاگ می خواند یا نه، اما مطمئنا به آنچه من در وبلاگ رادمان می نویسم می خواند، مهمتر آنکه در این روزها همه به شاد بودن نیاز فرآوان داریم. مهمترین خاطره من از شب یلدا البته شخصی است، اما تلاش می کنم چند اتفاق و لحظه شاد مربوط به شبهای رادمان اما بی ارتباط با یلدا را که در ذهنم باقیمانده است و می توانم نقل کنم را به تدریج بیان کنم،علی الحساب این خاطره را داشته باشید تا بعد:
فکر می کنم سال ۸۳ یا ۸۴ بود و گروه تولید درگیر پیاده سازی نرم افزار LMS ، به همین لحاظ خیلی از شب ها تا دیروقت گروه مشغول بود و حتی یک اتاق از دفتر را موکت کرده بودیم که شب هر کس خواست بتواند در دفتر بماند،دفتر رادمان آن زمان در خیابان ستارخان، خیابان نیایش بود، یک شب قرار شد برای بچه ها، از کباب ترکی نشاط (ابتدای ستارخان) شام بخریم، به اتفاق آنها به آنجا مراجعه کردیم، وقتی رسیدیم از بچه ها پرسیدم چه می خواهید تا من سفارش بدهم، هر کس چیزی گفت تا اینکه یک همکار ما، محمد، گفت آقای واحد من خیلی عذر می خواهم، اگر اشکالی ندارد من یک مرغ می خواهم! گفتم: چرا عذر خواهی می کنی هر چه دوست داری سفارش می دهم، گفت: نه! متوجه نشدید!…. من کباب ترکی با گوشت مرغ نمی خواهم، من یک مرغ کامل می خواهم! قیافه من آن لحظه دیدنی بود، چون محمد یک جوان بسیار لاغر اندام بوده و اصلا نمی دانستم چه موجود عجیبی می تواند باشد! گفتم واقعا می خواهی شب، یک مرغ درسته بخوری!؟ گفت اگر اشکالی ندارد! با تردید گفتم: معلومه که ندارد، قبل از اینکه بروم گفت فقط اگر ممکن است نان و مخلفات هم کامل باشد!! باورش برایم سخت بود! وقتی غذا را گرفتیم و به دفتر برگشتیم، مانند آن کارتون های مورچه و مورچه خوار که یک موریانه وارد یک چیز می شود و به سرعت هر چیزی هست را می خورد و بعد ناگهان آن چیز فرو می زد عمل کرد، از این طرف مرغ و مخلفات وارد شد و با سرعت از آنطرف درآمد! فقط ماند چند تا استخوان مرغ! محمد بعد ها برنامه نویسی را رها کرد و تا آنجا که می دانم قصد داشت طلبه شود، اما هنوز که هنوز است خاطره آن مرغ خوردن از ذهنم نرفته و هر وقت رستوران هایی که مرغ بریان می فروشند را می بینم، یاد آن شب می افتم!
البته رکورد پرخوری رادمان مربوط به محمد نبود، یکی از بچه های دیگر رکورد خوردن پشت سر هم هفت ساندویچ هایدا را داشت! بگذریم از آن یکی همکار دیگرمان که یک دفعه که در دفتر خیلی گرسنه بود پیتزا را با نان خورد! گروهی بودند برای خودشان! اسمشان را گذاشته بودم گروه جارو برقی! هر چه بود را می بلیعدند و به جز نهار خودشان، غذای بچه های دیگر را هم به اشتراک(!) می گذاشتند! به قول یکی از بچه ها از غذا خوردن “سیر” نمی شدند، “خسته” می شدند! از آن گروه چهارنفره، اکنون دو نفرشان باما هستند، اما دیگر مثل قدیم خوش اشتها نیستند!
به سبک بازی های وبلاگی لابد باید دعوت بکنم از دوستان برای نوشتن، آقای آواژ، آقای نامور، آقای نعمتی و مهیار عزیز، شما هم دعوتید!
همین!
پی نوشت: خاطره را که نوشتم، فکر کردم شاید این قضیه برای منِ کم غذا جالب بوده و شاید، اینگونه غذا خوردن خیلی هم عجیب، یا موجب شادی نباشد، نمی دانم!







یاد اون دوستان خوب و روزهای خوبی که کنار شما و همکارانتون در دفتر ستار خان بودم، بخیر
@محمود حق وردی
واقعا یاد اون روزها به خیر، دوران ستارخان یکی از بهترین دوران کاری رادمان است، اگر چه با صاحبخانه آنجا هزاران مشکل داشتیم، اما خوب یک نوعی سبب خیر شد…
راستی چتر شما که آن زمانها در دفتر ما جامانده بود تا همین یکسال پیش هم با ما بود و انگار جزء یکی از اسباب لازم ما درآمده بود تا یک روز که آقای مزینانی آمد، چترتان را گرفت، لابد یک چند سالی هم پیش او احتمالا باقی می ماند تا به دست صاحب اصلیش برسد!
همین!
[...] طرف دوستان عزیزم، آقای آواژ و آقای واحد به یک بازی وبلاگی متفاوت دعوت شده ام که هر کس یک خاطره [...]
سلام آقای واحد، هیچ وقت لاغرها را دست کم نگیرید! بعضی وقتا کارای خارق العاده ای ازشون سر میزنه!!
ممنون، من هم نوشتم.
سلام
باوجود تاخیر من هم چند خاطره ای نوشته ام.
http://blog.mdmr.ir/?p=12
[...] بود، قرار بود باز هم خاطره بگویم (اینجا) اما نمی دانم چرا فرصت نشد و چیزی نگذاشتم تا اینکه دیدم [...]
[...] طرف دوستان عزیزم، آقای آواژ و آقای واحد به یک بازی وبلاگی متفاوت دعوت شده ام که هر کس یک خاطره [...]