همه می دانند من به دانشگاه [...] علاقه بسیار-بخوانید تعصب- دارم. چه زمانی که در آن درس می خواندم، چه زمانی که درس می دادم و چه الان که از آن دورم اما هنوز همه این دانشگاه ها و بچه های فارغ التحصیل آن برایم جایگاه ویژه ای دارند.
دیروز به دانشگاه رفتم.نه به عنوان دانشجو، نه به عنوان مدرس و نه به عنوان سر زدن به استادان قدیمی، رفتم به عنوان یک فارغ التحصیل که مدرکم را بگیرم.
شاید باورتان نشود اما برای همین یک کار ساده شاید چیزی نزدیک به ۱۵ الی ۲۰ اتاق را در آموزش کل دانشگاه دور زدم تا بالاخره بعد از کلی کاغذ بازی و ایستادن جلوی میز کارمندان مختلف مدرکم را گرفتم. این مساله احتمالا برای هر دانشجویی در هر دانشگاه این مملکت طبیعی باشد… نمی دانم.
اما خاطره ای یادم آمد در زمان دانشجویی (۷۴ تا ۷۹) از آقای دکتر [...]، که پیشتر دانشجوی همین دانشگاه بود و بعد در قالب بورسیه همینجا دکترایش را در یکی از دانشگاه های خارج از کشور گرفته بود و با عشق برگشته بود که درس بدهد. در حضور یک دوست مشترک با ایشان آشنا شدم و فکر می کردم ترم بعد تدریس می کنند و خودم را آماده کرده بودم برای گرفتن درس با ایشان، که از آن آدمهای قدر بودند. اما نه ترم بعد و نه ترم های بعد از آن خبری از ایشان نشد. تا اینکه چند سال بعد مجددا یکبار دیگر ایشان را در محیطی خارج از دانشگاه دیدم. پرسیدم کجایید؟
گفتند (نقل به مضمون):
روزی که قرار بود کارم را شروع کنم، رفتم پیش رئیس دانشکده، ایشان هم بعد از یک استقبال سرد، گفتند پرونده ات را بردار و پیش کارمند آموزش کل برو تا کارهای استخدامیت انجام شود. وقتی به آن کارمند مراجعه کردم و پرونده را دادم، بدون اینکه سرش را از روی کاغذ بردارد، نزدیک نیم ساعت من را منتظر گذاشت. حتی نگفت بفرمایید بنشینید. بعد از نیم ساعت انتظار، پرونده ام را برداشتم و بیرون آمدم، با دانشگاه تسویه حساب کردم و برای تدریس رزومه فرستادم برای چند دانشگاه خارجی، بعد از چند مکاتبه، با یکی از دانشگاه های [....] به توافق رسیدم و عازم آن کشور شدم. وقتی رسیدم، دیدم در فرودگاه یک نفر منتظر من است! با او به دانشگاه آمدم، رئیس من را به گرمی پذیرفت و بعد از معارفه و خوش آمد گویی، یک نفر را صدا زد که بیا پرونده آقای دکتر را بگیر ببر بقیه کارهای ایشان را انجام بده، در حالیکه من در اتاق نشسته بودم. بعد از مدتی گفت می خواهید یک تور هم در دانشگاه داشته باشیم، خوشحال شدم و پذیرفتم. خودش همراه من شد تا دانشکده را به من نشان بدهد. در آخر مسیر رسیدیم به یک اتاق ، که یک نفر داشت یک تابلو را روی آن نصب می کرد. نوشته روی تابلو را که خواندم جا خوردم، اسم خودم بود! وارد شده دیدم اتاق کار و لوازم مرتبط هم برایم آماده است، از فردا کار را شروع کردم و …
آن استاد محترم را دیگر ندیدم، شاید هنوز هم در همان دانشگاه باشند… شاید دارد با جان و دل برای آنجا کار می کند. نمی دانم.
اما امروز به این فکر می کردم که مگر ما چیز زیادی می خواهیم؟ جز اندکی احترام …
همین!
پی نوشت:
- اسم دانشگاه، آقای دکتر و اسم کشور تعمدا حذف شده که خدای نکرده سوء تفاهمی پیش نیاید و یا تبلیغ یک کشور محسوب نشود.
- شاید در دانشگاه های معتبر خارجی هم با دانشجویان و یا فارغ التحصیلان درست برخورد نشود. علی الخصوص وقتی کسی دانشجوی خارجی محسوب می شود. نمی دانم.
- راستی چرا در یک مهد علم، کار علمی نمی شود؟ چرا اتوماسیون اداری درست عملیاتی نشده؟ چرا برای گردش یک پرونده هنوز نیاز به این مقدار کاغذ بازی هست(آن هم برای منی که سالها از فراغت از تحصیلم گذشته و تقریبا هیچ کار خاصی نباید برای گرفتن مدرک می کردم، گویا آنها که تازه فارغ التحصیل بشوند چند برابر چون منی باید دوندگی کنند و یا استادی که با پول این مملکت درس خوانده است و آماده است که تکلیفش را ادا کند.) چرا …؟ بگذریم. چو دانی و پرسی سوالت خطاست!
- بعد از گرفتن مدرک رفتم دانشکده در خدمت چند استاد قدیمی، دلم هوای دانشگاه رفتن کرده است، حتی اگر کارمند آموزش کل من را علاف کند!
به مشتری عزیزی به لحاظ رابطه طولانی مدتی که با ما داشته و احترامی که به شخصا برای وی قائلم یک نسخه رایگان از نرم افزاری را ارائه کردیم تا در کسب و کاری که در آینده قرار است راه اندازی کند استفاده کند. همکاران پشتیبانی بدون اطلاع از قضیه مجانی بودن نرم افزار، سرویس باکیفیتی را به وی ارائه کرده و تمام نیازهای او را برطرف کردند، در مورد یک نیاز غیر معمول و بیشتر از حد نسخه استاندارد نرم افزار سراغ من آمدند که این را چه کنیم، گفتم برنامه ای که برای یک مشتری به صورت اختصاصی نوشته بودیم را با نیازش منطبق سازی کنید و به وی تحویل دهید. قرار بود که در هفت روز به وی اینکار تحویل شود که با یک تاخیر سه روزه، در روز دهم تحویل داده شد، در روند تحویل گویا همکار پشتیبانی ما تماس گرفته و عذر خواهی کرده است بابت این تاخیر، آن مشتری هم ابراز نارضایتی کرده و ماجرا تا سطح عذرخواهی سرپرست تیم پشتیبانی ما پیش رفت.
تا اینجای کار هیچ مساله عجیبی نیست، طبیعی است که حق با مشتری است و ما در این زمینه مقصر بوده ایم و باید نارضایتی وی را برطرف کنیم اگر چه اصلا بابت نرم افزار و سرویس پشتیبانی هزینه ای دریافت نکرده ایم(اگر فرض کنیم که دندان اسب پیش کشی را باید شمرد!).
اما ماجرای جالبی به گوشم رسید، گویا این مشتری عزیز با یکی دیگر از مشتریان این سیستم تماس گرفته و نارضایتی خودش از نرم افزار را به آنها منتقل کرده، ایشان هم اینجوری که به همکاران من منتقل کرده اند در مقام دفاع از ما برامده و به وی گفته اند که در خدمات پشتیبانی ما نقصی ندیده اند و بعد ماجرا را برای یکی از همکاران من بازگو کرده اند!
واقعا نمی دانم. دستمان را در عسل می کنیم و در دهان کسی می گذاریم، آنوقت…
همین!
توضیح بعد از انتشار: برخی نوشته های وبلاگ را در همان روز نوشتن منتشر می کنم، برخی پیش نویس می مانند تا روزی که کامل شده و منتشر شوند و برخی مانند نوشته فوق برای انتشار چند ماه بعد زمانبندی می شوند! نوشته فوق را چند ماه پیش نوشتم و از آنجایی که نمی خواستم مشتری محترم ما ناراحت شود انتشارش را برای چند ماه بعد زمانبندی کردم و خودم امروز که منتشر شد یاد آن ماجرا افتادم. به هر حال امروز پرس و جویی کردم و متوجه شدم متاسفانه عملا آن کسب و کار جدید مشتری ما راه نیافتاده و همه زحمات ایشان متاسفانه بی نتیجه مانده است. هر چند از اتفاق آن روز از دست ایشان ناراحت بودم، اما الان دیگری گلایه ای که ندارم هیچ، بابت این اتفاقها هم ناراحتم، اما دلم نمی خواهد دیگر خودم پیش قدم شوم برای کمک!
مقدمه :
بر سر یک تبادل ایمیل در مورد فروش نرم افزار CRM با عزیزی مکاتبه داشتم که در نهایت یک پیشنهاد غیرمترقبه برای ما داشتند. اینکه بر اساس فعالیت تخصصی شرکتشان و اینکه از شرکت معتبر توماس برای ایران نمایندگی انحصاری دارند می توانند شرکت ما را از منظر وضعیت منابع انسانی ارزیابی کنند. آن روز چون رابطه ما هنوز رابطه فروشنده و خریدار بالقوه بود، این پیشنهاد را در گوشه ای از ذهنم بایگانی کردم که قانونی نانوشته می گوید “پیش از خاتمه فروش با مشتری خود هیچ رابطه دیگری را آغاز نکنید! ”
اما ایشان فقط یک خریدار ساده نرم افزار نبودند، متوجه شدم وبلاگ هم می نویسند آنهم در همین موضوع و به تدریج رابطه وبلاگی ما بیشتر از رابطه کاری ما شد… تا اینکه احساس کردم اینجا جاییست که می توانیم از کمک ایشان استفاده کنیم.
می گویند ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است، اما به نظرم ما برای استفاده از کمک ایشان تعلل کرده بودیم، باید زودتر دست به کار می شدیم، حیف!
خلاصه:
از آقای کمالیان، مدیرعامل شرکت پوینده دهکده جهانی درخواست کردیم که از خدمات شرکت متبوعشان استفاده کنیم. این درخواست با لطف و روی خوش ایشان منجر شد به برگزاری چندین جلسه حضوری در ارزیابی افراد و در نهایت تکمیل پرسشنامه DISC و پس از آن رفت و برگشت مکرر گزارشهای ارزیابی رفتار سازمانی کارکنان بین ما و آنها. در نهایت در نتیجه این فعالیت ها مدلی از رفتار سازمانی خودم و برخی همکاران تهیه شد.
همیشه گفته ام برای Paradigm shift نیاز هست شرکت خود را از بیرون ببینید (اینجا)، پیشتر این از بیرون دیدن را خودم یا دیگران ازجنبه های دیگر انجام داده بودیم(مثلا: اینجا)، اما اینبار فرصتی شد که من، خودم و همکارانم را از زاویه ای دیگر و بدون فیلترها و پیش داوری هایی که در ذهنم هست ببینم، آنهم از منظر رفتار سازمانی. یک زاویه دید تازه. نتیجه این گزارشات در مرحله اول برایم دلسرد کننده و عادی، اما بعد از آن شگفت آور و جالب بود(به قول آقای کمالیان یکی از سه نفری بودم که ابتدا با نگاه منفی به قضیه نگاه کردم و جالب است که انگار هر سه نفر بعد از ادامه کار نظرشان تغییر کرده بود (اینجا) ).
نتیجه:
قابلیت هایی در همکاران پیدا شد که من از آنها غافل بودم و اکنون باید به این فکر می کردم که چگونه این پتانسیل ها را به فعل تبدیل کنم. نواحی هم پیدا شد که در آنها جای کار بیشتری داریم و باید فکر می کردیم چگونه با تغییر رفتار خودم یا مدیران شرکت، تغییر ترکیب تیم ها و یا با اضافه کردن نیروهای جدید آنها را بهبود دهیم.
نمی گویم این ارزیابی همه چیز بود و یا حلال همه مشکلات ما بود، اما اگر حتی موجب شود یکی از اشتباهات من در زمینه مدیریت منابع انسانی برطرف شود، یکی از همکارانم فرصت رشد بهتری پیدا کند و یا رضایت شغلی حتی یک نفر افزایش پیدا کند برای من و شرکتم عالی است. از سوی دیگر این ارزیابی یک نقطه شروع بود برای اینکه به مساله منابع انسانی از زاویه ای دیگر و علمی تر نگاه کنیم و اینکه لزومی به آزمون و خطا نیست. گاهی می توان از دانش دیگران که نتیجه مستند شدن سالها تجربه و بارها آزمایش در شرکتهای مختلف است، استفاده کرد. امیدوارم من و همکارانم بتوانیم از این ارزیابی بهترین نتیجه را بگیریم.
در پایان :
از طرف خودم و همه همکارانم در رادمان از شرکت پوینده دهکده جهانی و بویژه جناب آقای وفا علی کمالیان بسیار سپاسگزارم و برای ایشان و شرکت معظمشان آرزوی روزهای عالی دارم.
همین!
اعلام شده است که دولت ۳۵۰ هزارتومان به کارمندانش عیدی خواهد داد(اینجا). اعلام شده است که این عیدی برای اشخاص داوطلب می تواند در قالب حواله سکه ای باشد که در شهریور ماه ۹۱ به آنان تحویل می شود(اینجا)، از این دو خبر چه چیز برداشت می کنید؟
- خیاط هم در کوزه افتاد یا وقتی دولت هم در پرداخت حقوق به مشکل بر می خورد!
- موقعیت شناسی و بهره گیری کاملا درست و به جا از افزایش حبابی(!) قیمت سکه!
- مجاز شدن تدریجی شیوه پرداخت غیر نقدی حقوق! (آیا چند وقت بعد کار به پرداخت نفت خام، سنگ معدن، زمین در کویر لوت و … نمی رسد!؟)
- هیچکدام، این تصمیم به این خاطر است که دولت می تواند اما بخش خصوصی نمی تواند!
همین!
نوشته های مرتبط:
یکی از وظائف اصلی هر فعال اقتصادی شناسایی فضای کسب و کار و مطالعه بازار هدف است. ما نرم افزاری ها هم به همین دلیل باید مشتریان خود شناخته و اگر با دولتی ها کار می کنیم رفتار آنها را بشناسیم و اگر با خصوصی ها وارد تجارت شده ایم بدانیم با آنها چگونه تعامل داشته باشیم. اغلب هم برای ساده سازی سعی می کنیم تیپ سازی بکنیم و برای هر تیپی یک نماد بسازیم(برای مثال مجید آوژ اینجا از برخی تیپ های رفتاری مشتریان دولتی نوشته است.) نوشته ای که می خوانید توصیفی از یکی از تیپ های رفتاری محبوب من است در بخش خصوصی که از کارکردن با آنها بسیار لذت بردم: “پسر حاجی ها”.
پسرحاجی ها حاصل دوران باز شدن فضای اقتصادی در دهه هفتاد هستند. پدر آن ها همانگونه که از اسمشان معلوم است اکثرا از سرمایه دارهای قدیمی و کلاسیک محسوب می شدند که با پایان جنگ و آغاز رشد اقتصادی پسران خود را وارد کسب و کار سنتی خود کرده بودند (الزاما از “پسر حاجی” منظورم مردها نیستند، در حداقل ده نمونه ای که از پسرحاجی ها از نزدیک می شناسم یک موردشان دختر مادری است که مادر تاسیس کننده یک کسب و کار موفق و بزرگ است و دختر جانشین او).
اغلب پسر حاجی ها یک رفتار مشخص داشتند. به دلیل اصالت و ارزشهای خانوادگی، اکثرا متشرع و نه الزاما مذهبی بودند. یعنی حداقل در ظاهر هم که شده نمایشی از اهتمامشان به اصول مذهبی بویژه سفر حج واجب، نذرهای گران قیمت، حضور در هیات مذهبی در ماه محرم و نصب تابلوهای “و ان یکاد…” در دفترشان و … در رفتارشان به چشم می خورد.
طبیعی بود که پسر حاجی ها از پدرشان مدرن تر بودند. آنها دیگر علاقه ای به حجره های تنگ و تاریک بازار نداشتند و دفاتر شمال شهر را می پسندیند با کارمندانی شیک و تر و تمیز و نه در شکل کارمندان سنتی پدرانشان (یعنی پادو) . آنها به دنبال رونق کسب و کار و بیرون آمدن از زیر نام پدرشان بودند. بنابر این اغلب یک جنبه واردات صادرات را هم به حرفه سنتی خانوادگی اضافه می کردند و تلاش می کردند از مظاهر تکنولوژی هم استفاده کنند (برای مثال بسته بندی شیک تر برای همان محصولی که پدر تولید می کرد).
در این بین پسران کوچکتر به شخصه نزد من محبوب تر بودند. تجربه نشانم داده بود در خانواده های سرمایه داری که چند پسر راه پدر را می روند پسر بزرگتر اغلب نقش پدر (یا بهتر بگویم پدرخوانده(God Father) ) و یا Big Brother را بازی می کردند. با اصول مدیریتی یکسان با پدر اما با ظاهری آراسته تر. اما پسران کوچکتر (یا حداقل یکی از آنها، در اکثر مواقع کوچکترین فرزند) فارغ از آن مسؤولیت هایی که برادر بزرگتر به عهده داشت دنبال لذت دل خودشان بودند و معمولا تلاش می کردند خلاقیت را چاشنی فعالیتشان بکنند. بنابراین تلاش می کردند اگر در کسب و کار خانوادگی وارد می شوند متفاوت باشند، راهکارهای نرم افزاری یا مبتنی بر ICT را وارد کسب و کار بکنند و خلاصه به قول پدر یا برادر بزرگتر یک جوری پول پدر را خرج کنند! به عقیده من همین پسرهای کوچکتر باعث رشد صنعت IT در بخش خصوصی شدند. چرا که شهامت به خرج می داده و در اجرای پروژه های متفاوت ریسک می کردند. اگر در اجرا موفق می شدند یک نرم افزار جدید و یا حتی یک شرکت جدید متولد می شد و اگر شکست هم می خوردند باز هم دانشی و تجربه ای تولید می شد و فضا برای توسعه مهیاتر.
ادامه ی نوشته